گزيده‌اي از «داستان راستان» اثر استاد شهيد مرتضي مطهري

كمتر از بيست سال داشت كه يك دانشمند بزرگ شد. نامش حسين بود؛ ولي مردم به او مي‌گفتند: «ابوعلي سينا»
يك روز به كلاس درس دانشمند كهنسالي رفت. ـ سلام ابن مسكويه! خوبي؟
ابن مسكويه و شاگردانش به احترام ابوعلي سينا، از جاي خود برخاستند. ابوعلي سينا يك گردو از جيب خود در آورد و با غرور به ابن مسكويه گفت: «اگر مي‌تواني به من بگو كه مساحت اين گردو چه قدر است؟»
او با كار خود مي‌خواست آن استاد پير را خجالت زده كند. ابن مسكويه به او جوابي نداد و به سراغ قفسة كتاب‌هاي خود رفت. يك كتاب بزرگ بيرون كشيد و جلوي او برد. ابن مسكويه آن كتاب را خودش دربارة اخلاق و تربيت نوشته بود.
ـ
اي ابوعلي! اول اين كتاب را بخوان و اخلاق خودت را درست كن، بعد به اين جا بيا تا من مساحت اين گردو را به تو بگويم.
ابوعلي سينا از كاري كه كرده بود پشيمان شد. سر به زيرانداخت. كتاب را گرفت و به خانه‌اش رفت. او به خاطر آن جملة استاد، غرور و خودخواهي را كنار گذاشت و مهرباني و ادب را به علم و دانش خود افزود.